خاطره سازی اینبار ما

بعد کلی وقت، میخوام براتون چند تا خاطره از مدرسه بگم. آخرین سال مدرسه‌ست و پیش‌دانشگاهی هستیم. امسال یاسمین(مرضیه) نیست و داره درساشو غیرحضوری می‌خونه. من موندم و باران(ریحانه). بگذریم...

سر کلاس ریاضی بودیم. دبیر ریاضیمون معادله‌ای رو روی تابلو نوشته بود و همونطور که حل می‌کرد توضیح میداد. ما که اصلاً سر در نمی‌آوردیم. آخه ریاضی و چه به رشته انسانی؟ یهو دیدیم دبیرمون سکوت کرد. بگو خودشم اِرور داده بود. روش طرف تابلو بود و هی می‌نوشت و پاکشون می‌کرد. ما هم که دیدیم فایده نداره، سرگرم کار خودمون شدیم. یکی خوراکی تو دهنش بود. چند نفر خوابیده بودن. ما هم داشتیم با هم حرف می‌زدیم. و دبیرمون... می‌نوشت. همونطور که روش اونور بود توضیح میداد و باز پاکش میکرد و می‌گفت اشتباهه. یه جورایی با خودش و معادلات درگیر بود.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

سر کلاس زبان بودیم. سارا تکلیفشو ننوشته بود. مثل بچه دبستانی‌ها تمرینا رو به دبیریمون نشون می‌دادیم. از شانس بد خودش اومد بالا سرمون و تمرینا رو می‌دید. ردیف اول داشت تموم میشد که سارا از پشت سر دبیرمون رفت و کتاب یکی از بچه‌های ردیف جلو رو گرفت و اومد نشست. تمرین رو به دبیرمون نشون داد و تموم. جالب اینجا بود که دبیر زبانمون حتی شک هم نکرد...

قبل از کلاس عَروض بود. بچه‌ها(که امسال فقط16نفریم)مثل کلاس اولیا به هم می‌پریدن. یکی آواز می‌خوند. یکی رقص هندی. دو نفر اونور عشقولانه می‌رقصیدن. مگه داریم؟ (البته یکم پیاز داغشو زیاد کردم) و من و ریحانه از دیوونه‌بازی بچه‌ها داشتیم می‌ترکیدیم و به نوعی پخش زمین بودیم. توی این وضعیت ملیحه داشت درس می‌خوند!!!!!!!!!!!!!!!!! در این حالت من کف کلاس رو گاز می‌گرفتم. دااااغون شدم ینیا.

بعد حادثه مِنا فهمیدیم یکی از همشهریامون توی این حادثه شهید شدن. اون روز، روز خاکسپاریشون بود. بچه‌های این آقا کوچیکن و خودش جوون بود. از قضا دبیر زبان فارسی و عروض ما، همسایه این خونواده بودن+همه دانش‌آموزا می‌خواستن برن به این مراسم برسن. بچه‌های مدرسه ما که امسال فقط 60 نفریم(!!!!!!کاهش شدید!!!!!!)، رفتیم توی خیابون. تابوت رو از پایگاه بسیج آوردن بیرون و پایگاه کنار مدرسه‌مونه. کل مردم شهر جمع بودن و فضا، فضای عاشورا بود. متاسفانه ما نتونستیم تا آخرش همراهی کنیم و برگشتیم مدرسه. (دستور مدیر بود. وگرنه معلما مشکلی نداشتن). زنگ اول رو همه هنگ مراسم بودن و کلاً توی آمپاس. نگم بهتره.

سر کلاس عربی از دبیرمون یه جمله‌ی جدید یاد گرفتم. گفتم بگم شما هم در جریان باشین. «بالا خونه‌تون اجاره». آره دیگه. این جمله در مواقعی به کار میره که کسی فکرش مشغول یه چیزی باشه و به نوعی پرت باشه. (جهت اطلاع)

تا اینکه رفتیم شلمچه. خودِ من دومین بارم بود. ولی امسال خیلی بهتر از دو سال قبل بود. نمیدونم دقیقاً از کجاش بگم. از 60 نفر بچه‌های مدرسه‌مون تقریباً نصف بچه‌ها راهی شلمچه بودیم. خیلی از دبیرامون+مدیر هم باهامون بودن. (در واقع مدرسه رو هوا بود) دبیر ریاضیمون که از اول تا آخر خواب بود. هی بلند میشد نگاهمون میکد و باز میخوابید. عین مونگولا (الان فیلتر میشم)

دبیر عروض نشسته بود و باهامون صحبت میکرد. یهو شیوا گفت: «خانم! مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن»!!!!!!!!!!!!!شکلک های شباهنگShabahang خخخ. دبیرمون هم انگار خوشش اومده بود. هی شعر میخوند و ما بچه‌های چهارم(پیش) ارکان ابیاتش رو می‌گفتیم. خلاصه اینکه عقب اتوبوس شده بود کلاس درس عروض. من و ریحانه از اول تا آخر(جز موارد مذهبی و حس و حالش) هدفون رو اشتراکی چسبیده بودیم. (چی گفتم) یعنی دوتائیمون با یه هدفون موزیک گوش می‌کردیم. (ترفنده دیگه. اینجوری شارژ گوشیمون نوبت به نوبت تموم میشد و به نفع بود) تا اینکه فائزه اومد گفت این گوشیتو بده من ببینم چی گوش میدی. گوشی من تماماً آهنگ‌های غم داشت. اینم هدفونو زد به گوشش و چسبید به شیشه اتوبوس. بعد چند لحظه دیدیم برنگشت به حالت اول. بالکل رفته بود توی حس و داااااغونا... (احساس گناه میکردم. بچه مردم معتاد شد. خخخ)

(بگذریم از خنگ‌بازیامون) رسیدیم اردوگاه. ویژگی اونجا اینه که مثل سربازا میشی. ساعت نه شب خاموشی و چهار صبح هم بیدار باشه. دو شب موندیم. شب اول تا رسیدیم ساعت دو نیمه شب بود. یعنی حدوداً دو ساعت دیگه بیدارمون میکردن. (ارزش خوابیدن نداشت) بعضیا خوابیدن. بعضیا سرشون توی گوشی بود و توی اون تاریکی منم از بیکاری بین خواب و بیداری بودم که یهو صدایی اومد. نگو این شیوا رو تخت بغلیم بود و موزیک گذاشته بود. منم تقریباً خواب بودم ولی صداها رو می‌شنیدم. آهنگ شمال از معین رو گذاشته بود. باورتون نمیشه همه اون دو ساعت رو خواب دیدم شمالم و معین از پشت سرم داره میاد و هی میخونه. (مخم داشت می‌ترکید) این ریحانه هم که همش غرق کِلَش بود.

موقع رزم شب بود. توی اون تاریکی من و ریحانه روی یکی از سکوها نشسته بودیم. خیلی ریلکس رزم رو نگاه می‌کردیم. تا اینکه تموم شد و وقت رفتن. ما بلند شدیم و در این لحظه...... نظاره‌گر سووووووسک شدیم. نگو این سوسکه کنار دست من بود. (رابطه سوسک و دخترا رو که میدونین...) توی اون جمعیت(با ترسِ وقوع دوباره حادثه منا) خودمون رو به اردوگاه رسوندیم.

اینم گذشت... موقع برگشتن، بچه ها گوشی من رو گرفته بودن و صداهاشون رو ضبط می‌کردن که اون پایین میتونین دانلودش کنید. (البته بعضیاشو نذاشتم) درضمن قیمت اجناس مختلف توی هویزه عالی بود. کاملاً ارزون. (اینم تبلیغات... فی سبیل الله... منظورم از اجناس، جنس‌های مثبت هستش. بهله) (((کاملاً خلاصه گفتم. بقیش رو خودتون حدس بزنین)))

در کل بگم که دوستون داریم شدیداً. هوامونو داشته باشین. ما رو توی تلگرام و اینستاگرام هم فراموش نکنین.

Telegram.me/yasteam

Instagram.com/y.a.s.team

اینم از لینک صداها: (روی هم در حد چند مِگ)

شماره یک

شماره دو

شماره سه

شماره چهار


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: دفتر خاطراتاجتماعیطنز
برچسب‌ها: خاطرهدبیرستانپیش دانشگاهیدانشگاهپیشچهارمانسانیچهارم انسانیشهرستان گراشدبیرستان حضرت ام البنینگراشفارسمدرسهدرسبارانیاسمینشباهنگوایایاسوای ای اسریاضیعروضمعادلهکلاسغذازبان خارجهزبان فارسیساراآوزارقص هندیعشقحادثه مناشهداشلمچهپایگاهعاشورابالا خونه تون اجارهعربیخواجه پورارکان شعرمستفعلنشیواشمالمعینآهنگموزیککلش اف کلنزاردوگاهرزم شبصداویسدانلود تلگراماینستاگرام

تاريخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 16:31 | نویسنده : فاطمه |

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کینگ بلگ